پسر و دختر که وارد سالن پذیرش دفترخانه شدند ، من به طور تصادفی در گوشه ای نشسته بودم . من را که دیدند پسر منصرف شد و برگشت. توجهم جلب شد. سلامی رد و بدل کردیم. چند قدم آنسوتر صدای اصرار دختر به مراجعه و تلاش پسر برای رفتن را شنیدم. بحث به مشاجره کشید و آرام صدایشان بلندتر شد. ناگهان صدای جیغ دختر و سر و صدایی راه افتاد. به اتاق خودم رفتم که از پنجره مشرف به حیاط ببینم که چه اتفاقی افتاده. دختر را دیدم که ظاهرا از پله های سه گانه دفتر افتاده و بر کف حیاط ولو شده بود. پسر مرتب دستش را می کشید که " آبروریزی نکن" و دختر جیغ می کشید که "توکه برای من آبرو نذاشتی....حالا منو از پله پرت می کنی" و " نمی خواستم اینطور بشه...اشتباه کردم." چند مراجع خواستند میانجی گری کنند، نشد. از همان همکار زبان باز که دارای پشتوانه تجربه سالها کار در شورای حل اختلاف است ، خواستم تا کاری بکند. رفت و آنها را به اتاقی آوردو پس از چند دقیقه با لیوانی آب وارد اتاق شد. وقتی از اتاق خارج شد ازاو پرسیدم که چه کردی ؟ گفت برای طلاق راهنمایی کردم که چه بکنند. ... بله آنها برای همین آمده بودند. چه کنند که از هم جدا شوند ؟!
وقی رفتند از پنجره ، نگاهشان می کردم. دختر لنگ لنگان از سویی رفت و پسر از سویی دگر.
تجربه یک عاقد : گاهی چقدر دشوار است که رها شوی از پیوندی که زجرت می دهد. پیوندی کوتاه اما اشتباه.
نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 23 فروردین1389 ساعت 12:21 | |


