تبليغاتX
خاطرات یک عاقد

نرم آمد. آهسته .. گونه ای که هیچ چینی ترک برنداشت. صدای پایش آرام بود. لبخند به لب همه جا را تسخیر کرد.، با لشکر شکوفه های رنگارنگ. برگهای ترد و نازک گیسوان خشک درختان را  آراستند و تور نازک سبز رنگی بر سر این منتظران کشیدند. گنجشکان که نمی دانم تا حالا کجا بودند، همین که این منظره را دیدند.. همین که نفس گرم زمین به آنها خورد .. همین که بوی دوباره زندگی را  استشمام کردند ، آمدند و به نغمه خوانی پرداختند.. آبشاری از غزل را روانه زمین کردند... همه جا .. همه چیز رنگ عوض کرد... خیلی ها تلاش کردند ، بی وقفه که حساب و کتاب کارهای اداری را ببیندند و پروژه های نیمه تمام را تمام کنند.مغازه داران و بازرگانان شب و روز نداشتند. پلیس ها در گیرو دار ترافیک و نظم گرفتار بودند.. دانش آموزان و دانشجویان در التهاب پایان کلاس ها بودند و معلم ها هم. رانندگان سرگرم جابجایی مسافران و پزشکان به ویزیت بیماران فراوان که نمی خواهند با بیماری به سال تازه وارد شوند و مهندسان به حساب و کتاب کارگر و معمار و طرح و نقشه. بانوان به خانه تکانی پرداختند و مردان به پول فشانی.. خرید.. خرید.. خرید.

از هرکس می پرسیدی از شلوغی سرش می گفت و کم بودن فرصت برای راست و ریست کردن کارهاقبل از پایان سال....کار...کار...کار

حالا که فکر می کنم متوجه میشوم که کمتر کسی متوجه آمدن بهار شد.. کمتر کسی... کمترکسی بیداری درختان را به نظاره نشست و آب شدن برفها بر شاخ کوه ها.. کمتر کسی چشمه ها را ... رودها را... مزرعه ها را.. آسمان را... غنچه ها را .. برگ هارا .. گنجشک ها را جدی گرفت.. نفهمیدیم کی آمدند و از دست دادیم همه آنچیزها را که باید می دیدیم. آخر می دانید ما سرگرم بودیم تا خود را برای آمدن بهار!! آماده کنیم...درحالیکه بهار درکنار مابود. می دانید بهار که این همه هواخواه دارد امسال به تشخیص سره از ناسره عاشقانش پرداخت... زودتر آمد تا ببیند اینهمه شورو حال اسفندی برای اوست یا برای خود انسان ها... جوابش را گرفت.. جوابی که شاید اندوهی بر چهره اش نشانده باشد. نمی دانم....

من اما عاشقانه تمام آنچه را که شاید برخی ندیدند دیدم..... و خیلی چیزهای دیگر را... دیدم که چگونه لانه دست ساز یک پرنده که همیشه خودنمایی می کرد بر سر شاخه ای آرام گم شد در حجم برگ های نورس .. من دیدم که شکوفه ها آمدند... پلاسیده شدندو رفتند تا میوه ای بر مزارشان سر بر آورد.. و دیدم که بید مجنون آن سوی پنجره اتاقم چگونه چترهایش را گشود... من بهار را نفس کشیدم.. عاشقانه.

بهار شما.. نوروزتان و زندگی تان مبارک و شیرین باد دوستانی که دوست من بودید و  سه چهارم سال را با دلی از مهرتان لبریز دست بر دگمه های نقره ای لپ تاپم می ساییدم تا ذهنمایه ام را عینی کنند در قالب کلمات.. دوستانم بهارتان مبارک

تجربه یک عاقد : دوستتان دارم.


نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 27 اسفند1388 ساعت 22:19 | |