" شرط من اینه حاج آقا که محل زندگی دخترم از محل زندگی خانواده شوهرش جدا باشه " مرد ریزجثه با کتی سرمه ای که شانه هایش افتاده بود ، کاغذی در دست روبروی من نشسته بود . بر روی کاغذ رای دادگاه حل اختلاف بود که توافق عروس و پدرش با داماد را نشان می داد.
گفتم : پدرجان چرا به دادگاه رفتین. همینجا شرط های شمارو می نوشتیم؟! مرد کاغذ را با استرس طوری در دستانش فشار می داد که آرام آرام مچاله اش کرد . نفس عمیقی کشید : دخترم با این پسره توی خیابان آشنا شده بود. بحث ازدواج را پیش کشیدند. موافقت نکردم. پسره اومد پیشم گفت که موافقت نکنی ، با هم فرار می کنیم . کارمون به دعوا کشید. دختره بنای قهر گذاشت و سه روز توی خونه اعتصاب غذا کرد. آخرش مادره اومد گفت که اینا همدیگرو می خوان. اینجوری نمیشه. خوب رضا بده برن پی زندگیشون خداکنه خوشبخت بشن. زندگی خودشه و خودش اینجوری می خواد. ماچه کاره ایم.
کاغذ کاملا مچاله شده بود و مرد هم : حالام که اینجام با چندتا شرط که توی این کاغذه . چاره ای ندارم.....
تجربه یک عاقد : گاهی.... چه رنجی می برد آنکس که پدر است... آنکس که مادر است....
نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 27 دی1388 ساعت 9:14 | |



