تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
سلام. ممنون از تمام الطاف شما. دلم برای شما و وبلاگ تنگ شده بود.

چند اتاق آنسوتر در هتل محل اقامت ما در جزیره زیبای کیش ، زن و شوهری بودند که ما آنها را در زمانهای صبحانه و ناهار می دیدیم. گمانه زنی همراهانمان بر سر میز حاکی از آن بود که این دو پدر و دخترند.

هیچ حرفی رد و بدل نمی کردند. از خنده اثری نبود و از دوستی هم نشانی یافت نمی شد. در هنگام راه رفتن ، زن چندین قدم از مرد پیش بود. پدر و دختر نبودند. زن و شوهر بودند. بی اختیار به یاد آخرین پستم پیش از سفر افتادم. می شد آینده قهرمانان قصه پیشم را دید در سردی رابطه این دو همسفر.

تجربه یک عاقد : شاید خوشبخت بودند...... شاید... من حتی کلامی با آنان همکلام نشدم.


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 23 دی1388 ساعت 11:13 | |