سرباز مچ دستش را به شدت گرفته بود و پیش از آن محمد افسر بلند قد با موهای جوگندمی مچش را گرفته بود که در گوشه پادگان تیغ در دست در حال کشیدن آن به مچش بود تا رگ را پاره کند و رابطه خود را نیز با دنیای زیست و سربازی.
دستش را پیش از آنکه خون جهنده رگ دست چپ ، رگها را تهی کند و قلب را از حرکت بایستاند ، بستند و باند پیچیش کردند.
محمد که این خاطره را تعریف می کرد درد دل سرباز را هم شنیده بود: دختر حاضر نیست باهام زندگی کنه. الان شش ماهه که عقد کردیم. میگه مهریه مو می خوام. مهریه ش ۳۰۰ تا سکه س. اخه من از کجا بیارم. بابام هم که آه در بساط نداره. مگه چاره دیگه ای داشتم. باید خودمو خلاص می کردم.
سرباز دختر را دوست داشت و دختر سکه ها را بیشتر از سرباز.
تجربه یک عاقد : سربازی گاهی سر بازی مهریه بازی زندگی را می بازد.
تجربه یک خواننده :(پناه):برای پسره متاسفم که می خواسته یک اشتباه رو با اشتباه دیگه جبران کنه. اشتباه اولش انتخاب نادرست اون دختر بود ، و اشتباه دوم اینکه به جای اینکه به خدا توکل کنه و دنبال راه حل باشه با این کارش نهایت ضعف خودش رو نشون داده. برای دختره هم متاسفم که دوست داشتن رو با عیار سکه و طلا می سنجه.
نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 13 دی1388 ساعت 11:41 | |



