تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
"در مورخه .... در این دفتر حاضر شدند آقای... و خانم ..... و توافق نمودند که مهریه تهین شده در سند ازدواج شماره ... مورخ.... آن دفترخانه از تعداد ۱۱۴ سکه تمام بهار آزادی طرح جدید به تعداد ۵۰۵ سکه تمام بهار آزادی طرح جدید افزایش یابد. بنا بر این مهریه مذکور ازین پس تعداد ۵۰۵ سکه... خواهد بود."

برگه اقرار نامه دفترخانه اسناد رسمی را داماد برای درج در سند ازدواج آورده بود تا چیزی حدود یکصد میلیون تومان بدینسان بر مهریه خانمش بیافزاید.

تجربه یک عاقد : چگونه چنین چیزی محقق می شود؟

الف ) اصرار عروس و مجاب کردن داماد؟

ب) علاقه مفرط داماد به عروس؟

ج) داماد باج می دهد؟

د) شما بگویید........!


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 30 دی1388 ساعت 9:45 | |

محمدحسن ۸ ساله بود با پلیور زرد رنگ . کودکی که در نگاه اول واژه "توپول" را به ذهن آدم متبادر می کرد. با پسری هم سن و سال خود مشغول بازیگوشی بود و سوراخ سنبه های دفترخانه را می کاوید، غافل از هیاهویی که بر سر او درگرفته بود.

پدرش ، مادر را سال گذشته طلاق داده بود و حالا می خواست برای خود زن و برای او نامادری بگیرد . پدر شرطی را در پرسشنامه ازدواج قید کرده بود که زن حقوق پسر را به رسمیت شناخته ، در تربیت او بکوشد و حقی برای طلاق درخصوص وضعیت پسر نداشته باشد و.... شرط خوانده شد . برادر عروس وارد معرکه شده ، شرط را غیرمنطقی دانست. چند دوست دیگر هم وارد کارزار شدند. داماد یک تنه در مقابل همه ایستاد و شرط را منطقی و عقلایی توصیف می کرد. می گفتند : فردا پس فردایی پسره بزرگ شد و مثلا این زن رو کتک زد . این بیچاره که نمی تونه دم بر بیاره. بحث با مداخله مهمانان گرمتر شد و به شدت بالا گرفت.

نیم ساعت بعد محمد حسن پشت سر پدر و بستگان  از دفترخانه خارج شد ، در حالیکه نگاه نگرانی به همه سو داشت. دقایقی قبل از آنها هم دختری با چادری سفید بر سر به اتفاق بستگانش رفته بود. دختری که قرار بود مادر... نامادری محمد حسن باشد اما نشد...

تجربه یک عاقد : نامادری مادر نمی شود اما می تواند مادری کند ، نه نامادری.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 29 دی1388 ساعت 10:8 | |

از چهارسال پیش که با همت رییس کارخانه به حج مشرف شده است ، کلاه سفیدی بر سر می گذارد. کارگر بخش بسته بندی کارخانه ایست و شکم برآمده و موهایی رنگ کرده دارد. با قرض و قوله پیکان آبی آسمانی خریده و در کار خیر واسطه مبرزیست.

پسری دارد ۱۶ ساله با موهای ژل زده و پیراهنهای چسپان با آرم های عجیب. برای پیکان سیستم صوتی بسته و با دوستان به اصطلاح در خیابانها "گپس گپس " می نماید و حالا زن می خواهد.

مرد در میوه فروشی سر گذر برای من درد دل کرد و گفت که به ستوه آمده ، دختری از فامیل را دیده و ناچار به گرفتن زن شده برای پسرک سال دوم دبیرستان... و چندروز آینده برای گرفتن معرفی نامه جهت آزمایش مراجعه می کند.

تجربه یک عاقد : چه زجری می کشد آنکس که ....پدر است........


نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 28 دی1388 ساعت 10:54 | |

" شرط من اینه حاج آقا که محل زندگی دخترم از محل زندگی خانواده شوهرش جدا باشه " مرد ریزجثه با کتی سرمه ای که شانه هایش افتاده بود ، کاغذی در دست روبروی من نشسته بود . بر روی کاغذ رای دادگاه حل اختلاف بود که توافق عروس و پدرش با داماد را نشان می داد.

گفتم : پدرجان چرا به دادگاه رفتین. همینجا شرط های شمارو می نوشتیم؟! مرد کاغذ را با استرس طوری در دستانش فشار می داد که آرام آرام مچاله اش کرد . نفس عمیقی کشید : دخترم با این پسره توی خیابان آشنا شده بود. بحث ازدواج را پیش کشیدند. موافقت نکردم. پسره اومد پیشم گفت که موافقت نکنی ، با هم فرار می کنیم . کارمون به دعوا کشید. دختره بنای قهر گذاشت و سه روز توی خونه اعتصاب غذا کرد. آخرش مادره اومد گفت که اینا همدیگرو می خوان. اینجوری نمیشه. خوب رضا بده برن پی زندگیشون خداکنه خوشبخت بشن. زندگی خودشه و خودش اینجوری می خواد. ماچه کاره ایم.

کاغذ کاملا مچاله شده بود و مرد هم : حالام که اینجام با چندتا شرط که توی این کاغذه . چاره ای ندارم.....

تجربه یک عاقد : گاهی.... چه رنجی می برد آنکس که پدر است... آنکس که مادر است....


نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 27 دی1388 ساعت 9:14 | |

خطبه عقد را که می خواندم پچ پچ و اضطرابی را در نگاه و اشارات داماد و تعدادی می دیدم. به آخر خطبه رسیدم که ناگاه در به تندی باز شد و جوانی با کاپشن مشکی ، عرق کرده و مضطرب، نفس زنان داخل شد. چند جمله کوتاه رد و بدل شد و داماد با دستمال مچاله شده میان دست راستش عرق پیشانی را سترد.

جوان یکسره به سراغ بانوی نگرانی رفت که می مانست خواهر داماد باشد و چیزی را در دستانش گذاشت. خطبه تمام شد و من خارج شدم.

همکارم که با یک استکان چای و چندقطعه بیسکویت وارد اتاقم شد ، ماجرا را برایش توضیح دادم و او گفت : پس بالاخره رسوندنش؟! گفتم چی رو ؟ گفت : بابا اینا حلقه های نامزدی رو توی خونه جاگذاشته بودن ، یکی رو فرستادن بیاره و هی لفتش می دادن که حلقه ها برسه تا آبروریزی نشه.

تجربه یک عاقد : حلقه را بسیاری تا آخر در دست می کنند و عده ای به زعم خود ، خود را از آن خلاص می کنند....


نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 26 دی1388 ساعت 9:54 | |

سلام. ممنون از تمام الطاف شما. دلم برای شما و وبلاگ تنگ شده بود.

چند اتاق آنسوتر در هتل محل اقامت ما در جزیره زیبای کیش ، زن و شوهری بودند که ما آنها را در زمانهای صبحانه و ناهار می دیدیم. گمانه زنی همراهانمان بر سر میز حاکی از آن بود که این دو پدر و دخترند.

هیچ حرفی رد و بدل نمی کردند. از خنده اثری نبود و از دوستی هم نشانی یافت نمی شد. در هنگام راه رفتن ، زن چندین قدم از مرد پیش بود. پدر و دختر نبودند. زن و شوهر بودند. بی اختیار به یاد آخرین پستم پیش از سفر افتادم. می شد آینده قهرمانان قصه پیشم را دید در سردی رابطه این دو همسفر.

تجربه یک عاقد : شاید خوشبخت بودند...... شاید... من حتی کلامی با آنان همکلام نشدم.


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 23 دی1388 ساعت 11:13 | |

مسافرت پیشین من به یکی از غربی ترین نقاط کشور درست در کنار مرز عراق بود و حالا از فردا به یکی از جنوبی ترین نقاط ایران مسافرت می کنم ، جزیره کیش. اگر برسم حتما پست جدید می گذارم. برای امروز اما :

مانده بودم که چه صدا می زند آقا داماد ، پدر زنش را. آقاجون.... پدر.... بابا.......؟ مانده بودم پدر زن چگونه رضا داده بود به این وصلت. مانده بودم عروس چه اندیشیده که می خواهد بله بگوید.مانده بودم که بدانم اگر پدر عروس در بیست سالگی ازدواج کرده باشد و در بیست و دوسالگی صاحب دختر شده باشد و دختر الان ۱۶ سال سن داشته باشد ، پس عروس با داماد چقدر اختلاف سن دارد ؟ شما حساب کنید . آخر می دانید : داماد هفت سال از پدر عروس بزرگتر بود .......

تجربه یک عاقد : جنایتکاران را مجازات می کنند. قاتلها را.... دزدان را....چراکسی جنایتکاران پنهان را مجازات نمی کند.

تجربه یک خواننده :( محبوبه):امیدوارم اگه عروس تا حالا پدر خوبی نداشته ..این آقا پدر خوبی بشه براش.......


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 16 دی1388 ساعت 9:1 | |

پدر داماد بود. موهایش از فرق سر ریخته ،اندکی تپل بود .  خالی بزرگ در گوشه گونه داشت که به سبلتی پر پشت می رسید . چند انگشتر بزرگ رنگارنگ انگشتانش را عاشقانه در آغوش گرفته بودند. وارد سالن عقد که شدم و حال و احوالی کردم ، گفت : حاج آقا با کسب اجازه چند خط برای عرض ادب به مولا...شروع کرد: به نام خداوند جان و خرد.....

مرد صدای دلنشینی داشت. مرشد زورخانه بود. چند خط شعر که خواند از او رخصت ستاندم برای شروع. وارد گود شدم تا برای پسرش که عرق بر پیشانی اش نشسته بود ، خطبه عقد بخوانم.

تجربه یک عاقد : صدای خوب هم خوب چیزیست. شاید به کار بیاید. حتی سر سفره عقد فرزند...

تجربه یک خواننده :(روزانه های ما ):تصنعی می نویسید اخیرا ساده ترش بهتر نبود؟


نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 14 دی1388 ساعت 12:39 | |

سرباز مچ دستش را به شدت گرفته بود و پیش از آن محمد افسر بلند قد با موهای جوگندمی مچش را گرفته بود که در گوشه پادگان تیغ در دست در حال کشیدن آن به مچش بود تا رگ را پاره کند و رابطه خود را نیز با دنیای زیست و سربازی.

دستش را پیش از آنکه خون جهنده رگ دست چپ ، رگها را تهی کند و قلب را از حرکت بایستاند ، بستند و باند پیچیش کردند. 

محمد که این خاطره را تعریف می کرد درد دل سرباز را هم شنیده بود: دختر حاضر نیست باهام زندگی کنه. الان شش ماهه که عقد کردیم. میگه مهریه مو می خوام. مهریه ش ۳۰۰ تا سکه س. اخه من از کجا بیارم. بابام هم که آه در بساط نداره. مگه چاره دیگه ای داشتم. باید خودمو خلاص می کردم.

سرباز دختر را دوست داشت و دختر سکه ها را بیشتر از سرباز.

تجربه یک عاقد : سربازی گاهی سر بازی مهریه بازی زندگی را می بازد. 

تجربه یک خواننده :(پناه):برای پسره متاسفم که می خواسته یک اشتباه رو با اشتباه دیگه جبران کنه. اشتباه اولش انتخاب نادرست اون دختر بود ، و اشتباه دوم اینکه به جای اینکه به خدا توکل کنه و دنبال راه حل باشه با این کارش نهایت ضعف خودش رو نشون داده. برای دختره هم متاسفم که دوست داشتن رو با عیار سکه و طلا می سنجه.


نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 13 دی1388 ساعت 11:41 | |

- "حاج آقا قربان دستت داری می ری بیرون یه آهنگ شاد برامون بذار."

- چشم.

به نظرتان در جواب خانم محترمی که بعد از خطبه عقد خطاب به بنده که در حال خروج بودم ، این جمله را فرمودند ، چه باید می گفتم جز "چشم"!!!

تجربه یک عاقد : شادی چیز خوبی است.

تجربه یک خواننده : (یک دختر ۲۰ ساله ) :شاید عمر  شادی کوتاه مدت باشه از کمترین زمان باید استفاده کرد برای شاد زیستن


نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 12 دی1388 ساعت 9:25 | |

به خاطر ابراز لطفتان برای قالب جدید صمیمانه ممنونم. این قالب سلیقه و هدیه دوستیست به نام مژده با نشانی http://www.2khmal.ir/ که برای یک عاقد تهیه و ارسال نموده اند که از ایشان ممنونم.

مشغول بودم به خواندن خطبه. همه جا سکوت بود و گوینده ، تنها عاقد. ناگاه موردهجوم قرار گرفتم. هجوم فشار برای عطسه کردن. اگر به عطسه مبارکه اجازه می دادم به عرض اندام ،  از آنجا که می دانستم در باور عامه عطسه نشانه غیبی برای انجام ندادن کاریست ، همه چیز خراب می شد و ممکن بود دل عروس و داماد را خدشه افتد . به من بسیار سخت گذشت. سخت. به سرعت صیغه را خوانده و خواستم از سالن عقد خارج شوم. به محض باز کردن در و قدم گذاشتن به بیرون سالن توان مقابله را از دست دادم و به شدت عطسه سردادم. دیگر کسی به عطسه توجهی نمی کرد آنها داشتند دست می زدند و شادی می کردند. آنها دیگر بد به دلشان راه نمی دادند و من به پست جدید اندیشیدم که خودم سوژه اش می شوم.

تجربه یک عاقد : خیاط هم در کوزه می افتد.

تجربه یک خواننده : (مریم از ملبورن): بنظرم کار عاقلانه ای انجام دادین چون یادمه وقتی چند سال قبل عاقد موقع عقد دختر خاله م عطسه کرد همه بزرگای فامیل این رو نشانه بدی دونستند.هر اتفاق نا خوشایندی توی زندگی شون می افتاد به اون عطسه نسبت می دادند.حتی وقتی دختر 3 ساله ش در تصادف رانندگی کشته شد باز هم اون عطسه نابجا بخشی از تقصیر ها رو به گردن داشت و الان که داره از شوهرش جدا می شه باز هم قصه همون عطسه..بنظر من با اعتقادات بعضا خرافی آدما کاری نمی شه کرد..


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 9 دی1388 ساعت 8:36 | |

"آماده هستند  . فقط پدر عروس به شدت اصرار داره که قبل از اسم دخترش حتما " حاجیه " گفته بشه." منشیم بود که این مسئله رو خاطرنشان ساخت.

وارد سالن عقد شدم و مطابق معمول کنار پدر عروس و داماد نشستم. خوش و بش و تبریکی گفتم و خواستم شروع کنم که پدر عروس گفت : حاج آقا دخترم حاجیه خانومه لطفا قبل از اسمش بگید. گفتم که ما معمولا از القابی مثل دکتر و مهندس و حاج و ... استفاده نمی کنیم. گفت : آخه نمیشه خوب حاجیه دیگه. پدر داماد هم به کمکم آمد و گفت : حالا چه فرقی داره خوب نگه حاجی چی می شه ؟! این جمله پدر داماد به ایشان برخورد و بلافاصله حرفش را قطع کرد که : فرق داره آقا فرق داره.

دیدم که این مجادله ممکن است ادامه یابد . یواشکی به پدر عروس گفتم. بهتر از هرچیزی لفظ " دوشیزه" است که گفته بشه. این مهمه. پدر عروس لختی اندیشید و رضایت داد تا به جای حاجیه خانوم بگویم دوشیزه خانوم.

تجربه یک عاقد : دردی دوا نمی کند نام و نشان ، آنچه مهم است درونیست نهان.

تجربه یک خواننده :( ماه) : به به قالب نو مبارك.لفظ حاجي يا حاجيه مهم نيست. مهم مفهوم حاجي شدن است و تغيير ذات و دورن و افكار و عقايد ما قبل و بعد از حاجي شدن! ولي ماها فقط به القاب و الفاظ بها مي ديم.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 8 دی1388 ساعت 10:25 | |

دستهای لرزان مرد میانسال که از پیراهن سیاهی در آمده بود ، در پاکت را باز کرد و نامه دادگاه را دست من داد. نامه را خواندم و پرسیدم : جریان چیه ؟ تاب نیاورد تا سرپا بایستد در مقابل کانتر دفتر خانه . پس با اشاره من نشست. رفتم و کنار دستش نشستم . حلقه اشک را از پس عینکش می توانستی تشخیص داد.

" ظهر بود. نان سنگکی گرفته بودم و به سمت خونه می رفتم. سرکوچه شلوغ بود. چند ماشین پلیس و مردم زیادی جمع شده بودند. ترس برم داشت. نزدیکتر که شدم ، فهمیدم سروصدا از خونه منه. نفهمیدم چی شد. وقتی وارد خونه شدم جسد بیجان دختر و زنم رو دیدم که خون آلود روی برانکارد بودن  و داشتن به طرف آمبولانسها  می بردنشون. همه جای خونه خون بود و گلوله های زیادی که درو دیوار رو پر کرده بود."

مرد گریان ادامه داد و گفت که داماد ناجوانمرد ، دختر مرد (زن خود) و مادر زنش را با هم به رگبار گلوله بسته بود.

نامه را بادقت بیشتری خواندم. دادگاه برای مراحل اعدام داماد قاتل به کپی شناسنامه اش نیاز داشت و از دفتر خانه خواسته بود در اختیارش بگذارد.

تجربه یک عاقد : روزگار غریبیست نازنین.... روزگار غریبیست.

تجربه یک خواننده :( مونا) : ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار/ تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟؟؟؟


نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 7 دی1388 ساعت 8:55 | |

دوستان گلم! امروز به مسافرت می روم. می دانید که کار ما تعطیلی بردار نیست مگر در چنین ایامی . فکر می کنم دوشنبه آینده بتوانم آپ کنم. منتظرتان خواهم بود. اما امروز :

ریشش را خوب تراشیده و شانه ای کم دقت به موهای جو گندمی سرش زده بود و استخوانهای برجسته صورت لاغرش با جویدن آدامس پرحجمی خودنمایی کرده و بالا و پایین می رفتند. پدر عروس  بود و کمی کم سواد.

عروس و داماد بندی از عقدنامه را که تعیین می کرد تا پس از طلاق نیم اموال پسر به دختر تعلق بگیرد ، امضا نکرده بودند. برای پدر عروس حسب وظیفه باید توضیح می دادیم. پدر ابتدا موضوع را نمی گرفت اما سرانجام متوجه شد و مخالفت کرد. عروس اما نگذاشت این مخالفت ادامه یابد و گفت : "بابا ما خودمون توافق کردیم. طلاق چیه." داماد هم توضیح داد که اگه خدای نکرده طلاقی باشه ۱۱۰ سکه مهریه بهش تعلق می گیره. پدر عروس ملتمسانه گفت : حالا یه امضا مگر چقدر سخته ؟! عروس به پدر چشم غره رفت و پدر ناچار رضایت داد. او نمی دانست که دختر به سادگی خود را از یک حق قانونی محروم می کند. حقی که می تواند در صورت بروز اتفاقی چون طلاق! بر روی بخشیدن یا نبخشیدنش فکر کند.

تجربه یک عاقد : استفاده از ظرفیت های قانونی برای ازدواج پسندیده است.

تجربه یک خواننده :( تازه عروس ) : دختري از آشنايان ما، در مراسم بله برون گفت که خواب ديده است مهريه اش بايد 14 سکه باشد. روزي که براي طلاق رفته بودند، داماد آن روز که ادعاي مايه‌داري‌اش گوش فلک را کر مي‌کرد، حتي پول شاهد خود را هم از دختر گرفته بود. اين دختر بيچاره به همان 14 سکه هم نرسيد، اما اعتراف کرد که ماجراي خواب هم دروغ بوده و داماد از او چنين چيزي خواسته بوده!


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 2 دی1388 ساعت 10:37 | |

ندا برآورد دخترکی ایستاده در کنار عروس و داماد که : عروس خانم زیرلفظی می خوان. مادر داماد دست برد از کیف سیاه مبارکه برگه ایران چکی در آورد و در دستان عروس نهاد. لحظاتی بعد بانوی دیگری با لباس مجللی ، پول در دست آمد و در دستان عروس گذاشت. زن دیگری آمد و پولی داد و رفت. دیگران هم برای اینکه جا نمانند هرکدام پول و هدیه در دست آمدند و حساب خود صاف کردند. رفت و آمد شدت گرفت و تقریبا همه بانوان هدایای سرعقد خود را دادند و در جایگاه خود نشستند.

بنده هم در این هنگامه خطبه می خواندم و بانوان هنگام نشناس هی می آمدند و هی می رفتند. آبی را که آن خانم مجلل پوش ریختند و خطبه عقد را با  مراسم هدیه دادن اشتباه گرفتند ، عقد دو جوان را به صحنه آمد و شد بدل کرد ، دریغ از یک تصویر درست و حسابی برای فیلمبردار.

تجربه یک عاقد : اندکی صبر ، اندکی دقت.... می تواند از بروز چنین ماجراهایی پیشگیری کند.

تجربه یک خواننده : ( لادن) :خیلی جالبه که به چه چیزهایی دقت می کنید! معلومه که تمام حواستون سر عقد ، پیدا کردن سوژه برای وبلاگه


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 1 دی1388 ساعت 9:28 | |