تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
نتونستم مقاومت کنم. خیلی ممنونم.

همه چیز حکایت داشت از وضعیت مالی خوب طرفین. راستش اهل به رخ کشیدن و خود را بزرگ نشان دادن و ژست های تازه به دوران رسیدگی نبودند. همه چیز را ساده برگزار کردند ، خوشحال و خرسند.

مهریه عروس یک اسب سفید عرب بود. همکارم که می پرسد اگر نباشد این مهریه باطل است گفته بود : نه... خودمون داریم.

مراسم عقد را در سالن باشگاه سوارکاری شان برپا کردند...


نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 12 تیر1389 ساعت 9:32 | |

خاطرات یک به یک ساخته می شوند. سوتی نکات حیرت انگیز مراسم عقد بسیارند. روی برگه های کوچکی یادداشت می کنم. اما همینکه می خواهم روی وبلاگ بگذارم دستم می لرزد.

به ستوه آمده ام از این همه دزدی و دوری اخلاق. داستان هایم را به سادگی می برند و بهره می کشند  بی اجازه ای و رعایت حقوقی. آخرینش که بزرگترین دزدی مطالبم هم هست حسابی دلخورم کرده است. درحال پیگیری از مراجع قانونی هستم. شاید فعلا چیزی ننویسم یا وبلاگ را غیرفعال کنم.

دلم برایتان تنگ شده.

عاقد دات آی آر


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 9 تیر1389 ساعت 13:58 | |

گاهی اشتباه های گفتاری برای همه ما پیش می آید. بعضی مواقع این اشتباهات یا تپق ها خیلی مهم نیستند و گاهی باعث ناراحتی ما می شود و نگران برداشت یا تمسخر ولو ناپیدا و خاموش مردم می شویم. به طور کلی تصور ذهنی مان از خودمان را مخدوش می کند.

عروس به دنبال سومین باری که از او درخواست وکالت کردم جمله تاریخی ((با اجازه بزرگترها: بله )) را اینگونه ادا کرد : با اجازه بزلگترها : بره.

عروس به گمانم و قاعدتا باید سرخ شده باشد. آخر می دانید این تک جمله را فقط یکبار در زندگی می گویند..

تجربه یک عاقد : گاهی در ادای حروف به ویژه اگر دارای مخرج نزدیکی باشند و در کنار هم قرار بگیرند دچار جابجایی و تپق می شویم.


نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 17 خرداد1389 ساعت 12:31 | |

ده روزی را در اصفهان و شیراز به سر بردم. اگر دیر مراجعه کردم به این دلیل بود.

مادر هراسان به همراه زنی که قدری جوانتر و آگاه تر بود وارد دفتر شد و بلافاصله از اینکه پسری با فلان نام و نشان امروز در دفتر ما عقد می کند یا نه جویا شد. همکارانم گفتند که خیر . برای آزمایش مجدد به آزمایشگاه معرفی شده اند و هنوز جواب را نیاورده اند. داماد قول داده که امروز نتیجه را بیاورد و اگر این کار را بکند احتمال دارد امروز مراسم عقدشان برگزار شود.

ساعت ۹ شب تنها در دفتر نشسته و بودم که باز هم ترسان آمدند. مادر باز هم از نتیجه آزمایش پسرش جویا شد که جواب دادم خبری نیست .... با دلهره پرسید : ممکنه امروز عقدشون انجام نشه ؟ گفتم : خیالتان راحت باشد ما دیگر تا چند دقیقه دیگر دفتر را تعطیل می کنیم. مادر رفت اما هنوز دلهره داشت.. آخر پسرش...جگرگوشه اش می خواست دور از چشم او..... حتی بدون اطلاع او ازدواج کند.

تجربه یک عاقد : مادر....... واژه ایست به عمق یک دریا..... که درکش مقدور نیست مگر آنکه مادر باشی!


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 11 خرداد1389 ساعت 11:28 | |

"نه آقا نه اینکه داماد متعهد بشه خرج تحصیل دخترمو بده. باید بابای داماد متعهد بشه"

این جملات را پدر عروس ،مردی با شکمی برآمده می گفت ، وقتی همکارم برای درستی شرطی که گذاشته بودند از آنها سوال کرد.

معمولا در شروط مطرح شده از سوی مردم یکی از زوجین متعهد می شود کاری را انجام دهد یا کاری را انجام ندهد. مثلا خرج تحصیل دختر را بدهد یا برای اشتغال همسر ممانعتی ایجاد نکند. اما اینبار پدر عروس می خواست پدر داماد را متعهد کند، به یک دلیل ساده : داماد دانشجو بود و خود او هم از پدرش خرجی اش را می گرفت.

تجربه یک عاقد : پدرهای دامادها در صورت قبول زن گرفتن برای پسری بی درآمد و خصوصا دانشجو در صورتی که درآمد خودشان مناسب نباشد ، شاید پشیمان شوند.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 28 اردیبهشت1389 ساعت 8:54 | |